|| ♫♫ باغچه ♫♫ ||
♫♫ باغچه انقلاب نیاز به محافظت دارد ♫♫
سه شنبه 5 مهر 1390

|| داستان پسرك معلول و ... ||

سه شنبه 5 مهر 1390

نوع مطلب :عمومی، ورزشی، پرسپولیس، 
نویسنده :GreeN_boy

سایت گل- پسرک چشم هایش را روی عکس ها می گرداند وتو از عمق مردمک هایی که پر از معصومیت های دوست داشتنی است نجوای لب هایی که تکان نمی خورند را می شنوی. کار هر روزش این است. درون دکه مطبوعاتی پدر می نشیند وهمه روزنامه های ورزشی را ورق می زند.
روی ویلچرش برای خودش عالمی دارد قصه های « هزار ودو شبی» دارد که خواندنشان از همه هزار ویک شب ها خواندنی تر است. درون گهواره رویاهایش هربار یکی می شود. یا جادوگر است وهمه را دریبل می زند ویا می خواهد درون دروازه مانند سید مهدی رحمتی سدی باشد تسخیر ناشدنی.
این ها را بی پروا برایت روایت می کند وتو چشم از« پاهایش» برنمی داری هرچند ذهنت از همان ابتدای این قصه تلخ پا به فرار نهاده است ودلت هم به دنبالش.
پدر برای مخارج عمل پسر معلولش تا تهران آمد. تا هتل المپیک. استیل آذین با استقلال بازی داشت. کریمی را دید وقصه اش را گفت. بغض متورم جادوگر پر از «بله» هایی بود که گفت وقول داد که همه هزینه های عمل را بپردازد اما 8ماندگار فوتبال ما راهی آلمان شد تا دست کوتاه «جعفرآقا» با خرمای بر نخیل بیگانه باشد.



پرسپولیس که به شیراز رسید پدر با پسرش تا هتل هما رفت.می خواست جادوگر را ببیند و ماجرای قولش را یادآوری کند. علی را اگر می دید قول خود به خود عملی بود.نگذاشتند اما. اجازه ورود ندادند. او تا نیمه های شب ماند وآنگاه راه خانه را درپیش گرفت. پسرک در بین راه می گفت:« بابا؛ تقصیر این ها بود. مگه نه؟!وگرنه من عکس های علی جون را دیده ام. خیلی مهربونه.اینا نذاشتن برم ببینمش. خدا کنه فردا دلش شاد باشه.»
غروب فردا علی دلش شاد بود. هم گل ساخت وهم گل زد.درون خانه ای در چهارراه زمزم شیراززیباترین لبخند دنیا روی صورت پسرکی نشسته بود.
بابا می گفت کاش علی را می دیدیم.
پ.ن: این داستان واقعی است. رفتار عجیب دو تن از مسئولان هتل ویکی از همراهان پرسپولیس اجازه نداد پدر وپسر، علی کریمی را ملاقات کنند.کاش جادوگر خواننده این مطلب باشد.








ساخت کد موزیک آنلاین


كجاست آن ییلاق سبز نگاهت كه سپیده دمانش شبنم افشان است؟
كجاست آن حضور نورانى كه لحظه‏ هاى حیاتش ثانیه‏ هاى بارانى و زمزمه ‏هاى نورانى است؟
كجاست آن خضرا نشین صحرا گرد كه قافله عشق را رهنماست؟
كجاست آن مشعلدار نیمه شبهای تاریك؟
بازآ كه از فراق تو ای غایب از نظر دامن ز خون دیده چو دریای گوهر